خرید بک لینک

دونه به دونه ي ويديوهاي پخش شده از سيل رو ديدم و به مردم و ايران فكر كردم. اين كه بگم از مرگ نمي ترسم، دروغي بيش نيست ولي داشتم فكر مي كردم، اگر بعد از مرگ من؛ قراره دختري متولد شه كه به اندازه روياهام شجاعه، من با كمال ميل به استقبال مرگ ميرم.

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:58

تو اينجايي كه اشتباه كني. اگرم فكر كردي چرا بقيه اشتباه نمي كنن؛ به ياد بيار همين كه الان اينجايي، معني ش اينه كه خدا هم گاهي اشتباه مي كنه.

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:58

مي دوني... خب چند شبانه روز به اين فكر كردم چرا تا اين حد دوستش داشتم. يك روز، تمام چيزهايي كه باعث شده بود به نظرم آدم جذابي بياد رو توي ذهنم ليست كردم و سعي كردم شبيهش باشم. روزهاي زيادي صبر كردم و

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:58

انقدر بلاگفا كوچيك شده كه صرف نمي كنه بري يه وبلاگ ديگه رو از نو شروع كني؛ چون به هفته ي دوم نكشيده، اوني كه نمي خواي بخونتت؛ پيدات مي كنه.

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:58

من هر شب قبل از خواب، صداي يه كيسه زباله رو مي شنوم و گره ش رو روي سرم حس مي كنم و بعد، دو تا دست مي بينم كه مغزم رو از جاش بلند مي كنن. كاش اون دست ها، بدونن امشب از اون شب هاييه كه بايد دو تا گره روش بزنن...

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:58

به قدري سريع آدما از چشمم مي افتن كه گاهي اوقات نمي فهمم خودشون، خودشون رو انداختن يا كه خودم هلشون دادم...

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:58

توي زندگي يه جاهايي هست كه نياز به خط تلفن جديد و خونه ي جديد، از نياز به آب و غذا هم اساسي تر ميشه.

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:58

واقعا عجيبه ولي بر خلاف تصور خودم و احتمالا شما، من دلم براي خيلي هاتون تنگ ميشه. شايد حتي احمقانه به نظر بياد ولي من هميشه دلم براي حرف زدن با آدم هايي كه كامنت -حتي فقط يك بار- ميذارن و راهي براي حرف زدن باهاشون پيدا نمي كنم، تنگ ميشه. كاش بلاگفا اينجوري نبود كه از حرف زدن با هم بترسيم...

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:58

پايان نامه م رو بايد بدم جلد كنن و هنوز صفحه ي تقديم به و سپاسگزاري ش خاليه. دوست داشتم خلاف جريان آب حركت كنم و بنويسم "به دليل تمام اذيت هاي مسئولين دانشگاه و اساتيد راهنما و مشاور و داور، به خودم تقديم مي كنم كه عقب نكشيدم." ولي متاسفانه اينجا زمينه و تو حق نداري از احساس واقعيت حرف بزني. اگر تجربه داشتن متني براي اين دو صفحه داريد و ناراحت نميشيد كه تقسيمش كنيد، ممنون ميشم كه كامنت بذاريد.

برچسب: نویسنده: نیکی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:58

صفحه بندی